
آهنگ گیلکی « اینستا » از « داریوش دیبا »
آهنگ ، ترانه ، تنظیم :
داریوش دیبا
دانلود آهنگ اینستا از داریوش دیبا
تلگرام:
https://t.me/DariushDibaTimes/67
روبیکا:
https://rubika.ir/DariushDibaTimes/BJFEBIEBGEAAGEBC
متن آهنگ گیلکی « اینستا » از « داریوش دیبا »
به همراه ترجمه ی فارسی
ناز نکۊن دٚ بَسّٚه
(دیگه ناز نکن، بسّه)
می دیل بۊبۊ خَسّٚه
(دلم خسته شد)
گۊل بٚچِم تی وَسّٚه
(برای تو گل چیدم)
لۊچّٚه دٚ بَسّٚه
(دیگه قهر و اخم کردن بسّه)
مۊ دٚ دیوۊنٚه بۊبۊم
(من دیگه دیوانه شدم)
اَز تی کٚردارؤن
(از کارهات)
تی کۊچٚه پاسّٚه دَرَم
(دارم کوچه اتو کشیک میدم)
بٚ زیرٚ بارؤن
(زیر بارون)
اینستا دَنی، راسّٚه؟
(اینستاگرام داری، راسته؟)
تٚه یٚکی خاسّٚه
(یکی تو رو میخواسته)
بۊشؤی آسّٚه آسّٚه
(رفتی آهسته آهسته)
بۊتی ای کٚ ماسْتٚه
(گفتی این که مثل ماسته / بیبخاره)
آنقَدَر تۊند نَشؤ ری
(این قدر تند نرو)
مۊ تٚه بٚه مینَم
(من برات میمیرم)
تا عید هَنَم شیمٚه خؤنٚه
(تا عید میام خونهتون)
حَلقٚه نِشؤنٚه نٚهنَم
(حلقه ی نامزدی ، نشان میذارم)
« داریوش دیبا - اینستا »

آهنگ « مبتلا » از « داریوش دیبا و منصی »
آهنگ ، ترانه ، تنظیم :
داریوش دیبا
دانلود آهنگ مبتلا از داریوش دیبا و منصی
تلگرام:
https://t.me/DariushDibaTimes/62
روبیکا:

آهنگ « مولِن رُژ » از « داریوش دیبا »
آهنگ ، ترانه ، تنظیم :
داریوش دیبا
دانلود آهنگ مولِن رُژ از داریوش دیبا
تلگرام:
https://t.me/DariushDibaTimes/55
روبیکا:
فصلها میان و میرن…
و ما آدما، هربار که بارِ غم و غصه یا مشکلی رو دوشمونه، مدام دنبال یک «بهانه» یا «مناسبت» میگردیم تا به خودمون امید بدیم.
میگیم:
• «از سال نو دیگه همهچی عوض میشه…»
• «از روز تولدم رژیم میگیرم، میرم باشگاه، جدیتر درس میخونم ، بیشتر پس انداز میکنم ، …»
• «از اول تابستون اخلاقم رو میسازم، دیگه دروغ نمیگم، دیگه بدرفتاری نمیکنم…»
این خصلت از همون بچگی با همهمون بوده؛ همیشه منتظر یک نقطه ی شروع تازه بودیم تا دوباره متولد بشیم.
سرت رو درد نیارم رفیق…
امشب آخرین شبِ تابستونه و فردا رسماً پاییز شروع میشه. امیدوارم این پاییز، فصلِ ورق برگشتنِ زندگیت باشه. پُر از اتفاقهای قشنگ؛ هم از نظر مادی، هم سلامتی، هم روحی و عاطفی.
پاییزتون مبارک و پُر از آرامش
« داریوش دیبا »

آلبوم جدید داریوش دیبا - تناسخ
تلگرام:
https://t.me/DariushDibaTimes/23
روبیکا:
https://rubika.ir/DariushDibaTimes/BJBBBGHGBEHGGEBC
بالاخره آرام بگیریم.
« داریوش دیبا »

از کودکی با کتاب آشنا میشویم: کتابهای قصه، مصور و کمیک.
بعدها، مدرسه و کتابهای درسی وارد زندگیمان میشوند.
همه ما را به کتابخواندن تشویق میکنند، طوری که گویی انسان مدرن و برتر، کسیست که زیاد کتاب میخواند.
اما پاسخ به این تصور، «هم بله، هم خیر» است.
مثالهایی ساده اما مهم:
نوجوانی که رمانهای زرد و سطحی میخواند، پر از توهمات عشقی، اغراقهای جنسی و دغدغههای جعلی.
جوانی که مدام کتابهای روانشناسی زرد، خودسازی غربی و موفقیتهای پوشالی میبلعد، بیآنکه بسنجد آیا این آموزهها برای فرهنگ و زیستجهان خودش هم مفیدند یا نه.
فردی که فقط برای شوآف، کتابی با جلد خفن را به کافه یا پارک میبرد تا با ژستی روشنفکرانه کمبودهایش را پنهان کند و جلب توجه کند.
در این میان، کتاب از یک منبع یادگیری، تبدیل میشود به ابزار جلب توجه و پوشش ضعفهای درونی.
اما نکتهی اصلی اینجاست: مهم نیست چه کتابی میخوانی، بلکه:
برداشتت چیست؟
در کجا و چگونه میخوانی؟
چه بهرهای از آن میبری؟
کتاب فیزیک اتمی میتواند تو را باسواد کند، یا راه ساخت بمب اتم به تو بیاموزد.
کتاب میکروبیولوژی میتواند به ساخت واکسن منتهی شود یا بمب میکروبی.
از چاقو میتوان در آشپزی استفاده کرد، یا برای قتل.
هیتلر هم کتاب میخواند. ترامپ هم همینطور
ولی استفادهی آنها از علم و دانش، به جنگ و فتنه ختم شد.
پس کتاب فقط یک ابزار است.
سواد، در عصر ما، به معنای توانایی تحلیل، درک و استفادهی درست از منابع است.
نه تعداد کتابهایی که خواندهای، نه اسم نویسندههایی که حفظی، و نه فخرفروشی با عکس گرفتن کنار قفسهی کتاب.
در نهایت: اگر توان استفادهی درست از کتاب را نداری، کتاب نخوان!
درست مثل اینترنت و رسانه.
هر ابزاری که شعور استفادهاش نباشد، میتواند خطرناک باشد.
باشد که:
از کتابهای درست
برداشت درست داشته باشیم
و در راه درست از آن استفاده کنیم.
« داریوش دیبا dariush diba »

بیمارستان برای بسیاری، نامیست مترادف با اندوه؛
یادآور درد، خستگی، و بغضهای فروخوردهای که در هیاهوی تختها و راهروها گم میشوند.
و اگر بیمارستان، از نوع عمومیاش باشد،
تصویر کاملتری از رنج را پیش چشم میآورد:
کمبود امکانات،
دوندگیهای بیپایان،
نگاههای خستهی همراهان،
تلخی رفتارهای ناشی از فشار،
و شلوغیای که آرامش را از جان و روان میرباید؛
نه تنها از بیمار،
که از همراه بیمار،
و حتی از دلِ خستهی کادر درمان
اما...
با تمام این تلخیها،
دلم میخواهد اگر روزی قدمتان به بیمارستان افتاد، نه برای رنج که برای شادمانی باشد.
یا بازگشت سلامتی
یا پایان دردی دیرینه
« داریوش دیبا Dariush Diba »
فردا بالاخره دفترچه آزمون استخدامی آموزشوپرورش برای دبیری و آموزگاری منتشر خواهد شد؛ چیزی که باید حدود سه ماه پیش میاومد. گفته بودن علت تأخیر، بازنگری در تعداد پذیرش و درصد نمره آزمون کتبی و گزینشه.
اما واقعاً برای چنین بازنگریهایی سه ماه زمان لازمه؟
بگذریم...
«معلم» واژهایه که توی کتابها مقدسه؛ توی شعارها، قاب عکسها، و تقویمها.
ولی واقعیت اینه که تعداد معلمهای واقعی در هر حوزهای، انگشتشمارن.
هر سال هزاران نفر وارد حرفهی معلمی میشن. هدفشون چیه واقعاً؟
حقوق و مزایا؟
تعطیلی تابستون و عید؟
۲۵۰ روز کار در سال؟
بیمه و بازنشستگی؟
کارِ فقط از صبح تا ظهر؟
بازی با بچهها و نوجوانها؟
آیا کسی واقعاً برای «معلم بودن» وارد این مسیر میشه؟
یعنی کسی که فقط درس نداره برای یاد دادن، بلکه:
استعداد شاگرداشو کشف کنه
دردهاشونو بفهمه
بهشون راهِ فکر کردن یاد بده
مفاهیمی رو آموزش بده که حتی پدر و مادر و دوستاشون نمیتونن
من خیلی کم دیدم همچین آدمی که واقعاً بشه بهش گفت "معلم".
همیشه یادم میمونه چطور دروسی مثل پرورشی، بهداشت یا ورزش، کمخاصیتترین مدرسها رو داشتن. آدمهایی که بیشتر وقتشون توی دفتر مدرسه مشغول چایی مفتی خوردن بودن ...
یا دبیرهایی که ریاضی و فیزیک و زیست درس میدادن اما هدفشون فقط این بود که بچهها رو بفرستن کلاس خصوصی خودشون و پولی به جیب بزنن
هیچوقت بهمون یاد ندادن که این علوم چهقدر ارزش دارن؛ چطور میتونن آیندهی شغلیمون رو بسازن.
دبیر زبان که خودش بهسختی شاید با یه خارجی حرف میزد.
دبیر دینی و تاریخ که فقط دنبال تموم کردن کتاب بودن و امتحان نه فهمیدن مفاهیم.
نتیجهاش میشه همین جامعهی بیثبات، بیسواد، پولمحور، و سطحینگر.
بخشی از بحرانهایی که امروز داریم، از مسئولینیه که توی دوران کودکی و نوجوانی، معلمهایی داشتن که هیچوقت معلم واقعی نبودن.
دانشگاه هم که نگم ، اوضاعش خیلی بدتره.
با این حال، همهمون حداقل حداقلش یک معلم داشتیم که واقعاً تأثیر گذاشت.
کسی که هنوزم یادمون میمونه؛ هنوزم ازش یاد میگیریم.
کاش امسال، سهم معلمهای واقعی توی سیستم بیشتر بشه.
تا نسل آینده، فقط درسخون نباشه، بلکه انسان باشه.
https://hrtc.ir
« داریوش دیبا Dariush Diba »
زیر پوست این شهر،
هر چراغی که روشن است
چشمیست
که کور میبیندم،
نه اشک را میفهمد
نه لرزش صدایی را
که شبها
در تهِ گلوی خاموشم دفن میشود
هیچکس نمیپرسد
چند بار
در خودم
مُردهام
چند بار
نَفَسم را بلعیدم
تا نقش مردِ محکم را
در تئاترِ خالیِ نگاهها
تمامقد
بازی کنم
پیش از آنکه لب بزنم:
"خوبم..."
دلام را
تکهتکه
در جیبهای شب پنهان کردهام
تا کسی
بوی پوسیدهاش را نفهمد
من
نه قهرمانم، نه شکستخورده
فقط مردیام
که سالهاست
بدون جنازه
در خودش
دفن شده...
کاسب محترم!
تا دلار یه قرون میره بالا، شما یه ماشینحساب میگیری دستت،
ضربوتقسیم میکنی، سود دلار رو ضرب در اجناس قدیمیت میکنی،
بعدم با نگاهی از بالا به مردم میگی:
«خب داداش دلار گرون شده، چیکار کنم؟ منم مجبورم!»
اما وقتی دلار ۲۰ درصد میکشه پایین،
ناگهان نه ماشینحساب داری، نه حافظهت کار میکنه،
نه دیگه یادت میاد کی چی رو چند خریدی.
حافظهت selective شده!
حالا همون جنسی که پارسال ارزون خریدی،
با نرخ امروز، اونم با سود اضافه، داری میفروشی.
و با پررویی تمام میگی: «من گرون خریدم!»
آره عزیز جان، لابد اون روز که ارزون خریدی هم گفتی: «من ارزون خریدم، ارزون میفروشم!» نه؟
نه.
این دیگه زرنگی نیست، این وقاحته.
وقاحتیه که سالهاست اسمش شده «تجارت».
«دستِ بازار بازه»، «آزادسازی قیمته»، «اقتصاد باید رقابتی باشه»...
همهی اینا فقط ترجمهی قشنگتر همون جملهی آشناست:
«تا جایی که میتونم، میبرم!»
ولی داستان اینجا تموم نمیشه، چون این ویروسِ حرص فقط تو بازار نیست،
تو کوچهست، تو رفاقته، تو خونوادههاست.
همه دنبال سودن، همه دنبال بُردن، حتی اگه یکی دیگه له بشه.
و وقتی همه چیز میریزه بههم، یهو همه انقلابی و منتقد میشن:
«مسئولین دزدن»، «دولت فاسده»
خب عزیز دلم، مگه اون مسئول از تو خیابون ما نیومده بالا؟
مگه فامیلت نبوده؟ رفیقت نبوده؟
تو خودت اگه جاش بودی، انصاف داشتی واقعاً؟
مشکل ما یه مشت آدم نیستن،
مشکل ما فرهنگیه که «سود هر جور شده» رو کرده ستون زندگی.
و تهش، با کمال پررویی، اسمشو گذاشته «زرنگی».
در حالیکه بیشتر به «بیشرفی قانونیشده» شباهت داره.
پ.ن:
شرف هنوز زندهست...
بین همونهایی که وقتی میتونن ببرن، نمیبرن.
وقتی میتونن دروغ بگن، نمیگن.
وقتی میتونن گرون بفروشن، انصاف میکنن.
دستشونو باید بوسید، چون کمن، ولی هنوز هستن.
« داریوش دیبا »
Dariush Diba
در مسیر تکامل ذهن، ما به نقطهای میرسیم که لذت دیگر ساده و در دسترس نیست.
مغزی که رشد کرده، دیگر با هر چیز و هر کسی به وجد نمیآید.
او به دنبال معناست، نه فقط سرگرمی.
دیگر نگاه سطحی راضیاش نمیکند،
و همین باعث میشود تا دایرهی لذتهایش کوچکتر، اما عمیقتر شود.
جالب آنجاست که همین ذهنِ آگاه، میتواند با کمترینها قانع باشد.
یک مکالمه ساده، یک موسیقی بی کلام، یا حتی سکوت…
برای ذهنی که رشد کرده، کافیست.
چون او معنا را در ظاهر نمیجوید،
بلکه در حضور، در حس، در جوهر چیزها دنبالش میگردد.
در مقابل، مغزی که هنوز در مراحل ابتدایی بلوغ فکری مانده،
از هر چیز و هر کسی لذت میبرد، اما به هیچ چیز قانع نیست.
دائماً به دنبال بیشتر، تازهتر، پررنگتر است،
چون نه عمق را میشناسد و نه خالی بودنش را میفهمد.
هر روز یک جای جدید ، با هر کی که شد ، هر روز یک خرید بیهوده ، ....
چنین ذهنی، در واقع دچار «گشنگی فکری» است.
شبیه کسی که زیاد میخورد، اما باز هم گرسنه است.
زیرا هنوز تفاوت بین نیاز و طمع را درک نکرده.
و این همان جاییست که قناعت، به عنوان حاصلِ بلوغ ذهن،
از فقر جدا میشود و به حکمت میرسد.
قناعت، حاصل بلوغ ذهن است؛
نه فقر انتخاب، بلکه فهمِ عمق زندگی.
« داریوش دیبا »
Dariush Diba
معرفت، مهمترین اصل در معماریِ روح انسان است.
نه چون یک فضیلت اخلاقیست، بلکه چون زیرساخت تمام رفتارهای انسانیست.
در جهانی که حقیقتها نسبی شدهاند و نقابها جای چهرهها را گرفتهاند،
تنها چیزی که هنوز میتواند معیار ارزشمندی انسان باشد، معرفت است.
معرفت یعنی درکِ حضور دیگری، نه فقط در لحظههای خوب،
بلکه در پیچیدهترین سطرهای زندگیاش.
آدمها ممکن است اشتباه کنند، فراموش کنند، تغییر کنند…
اما اگر از اصلِ معرفت تهی باشند، هرچه داشته باشند، موقتیست.
زیرا بدون معرفت، انسان فقط یک موجودِ هوشمند است… نه یک انسانِ شریف.
« داریوش دیبا »
Dariush Diba
سواد در جهان امروز چیست؟
در گذشته، سواد را در مدرک دانشگاهی، بلد بودن زبان خارجی، کار با کامپیوتر یا داشتن مهارتهای فنی خلاصه میکردند. این موارد زمانی ارزشمند و ممتاز بودند، اما در دنیای امروز، تنها پایههای ابتدایی زندگی مدرن محسوب میشوند.
با دسترسی به اینترنت و ابزارهایی مثل هوش مصنوعی، این مهارتها دیگر چندان نادر یا دشوار نیستند.
اما سواد واقعی امروز، چیز دیگریست. از نگاه من، سواد امروزی دو بُعد کلیدی دارد:
---
۱. سواد معرفتی – بلوغ در زندگی اجتماعی
سواد معرفتی یعنی شعور و درک ما از زندگی اجتماعی. یعنی:
آیا فرهنگ گفتوگو را بلدیم؟
آیا در دوستی معرفت داریم؟
آیا در خانواده، در محله، در رابطهها، رفتار انسانی و مسئولانه داریم؟
اگر در مواجهه با دیگران زیاد از این جملات استفاده میکنید:
«حق با منه»
«به من چه»
«نباید رو بدم»
«همه همین کارو میکنن»
«تو خیلی حساسی»
یعنی نیاز داریم روی سواد اجتماعیمون بیشتر کار کنیم. چون اینها نشانههای ضعف در درک و بلوغ اجتماعی هستند.
---
۲. سواد تشخیصی – بقا در دنیای دیجیتال
دومین نوع سواد، سواد تشخیصیست؛ مهارتی حیاتی برای حضور آگاهانه در فضای مجازی.
در دنیایی که اطلاعات، اخبار، تبلیغات و محتوا با سرعت نور منتشر میشن، کسی که نتونه درست رو از غلط، علمی رو از غیرعلمی، واقعیت رو از دروغ تشخیص بده، تبدیل به یک قربانی خواهد شد.
به این مثالها توجه کن:
تیترهای زرد مثل:
«۵ روش برای ثروتمند شدن»،
«چند راز که اگه بدونی تمومه»،
«چطور در ۳ روز جذابتر شوید»،
و …
اگر این تیترها برات جذابه و بدون بررسی کلیک میکنی، یعنی وقتشه روی سواد تشخیصیات کار کنی.
هر کلیک بیفکر ما به دیده شدن بیشتر محتوای زرد کمک میکنه و ناخودآگاه بقیه رو هم در دام میندازیم—مخصوصاً نوجوانان یا سالمندان که بیشتر در معرض فریب قرار دارند.
---
جمعبندی:
ما در دورانی زندگی میکنیم که داشتن مهارتهای فنی ابتدایی کافی نیست. اگر بخواهیم انسانهای آگاه، مفید و سالمتری باشیم، باید:
سواد معرفتی داشته باشیم: بلد بودن تعامل درست با جامعه، خانواده، روابط و …
سواد تشخیصی داشته باشیم: قدرت تشخیص و راستیآزمایی در دنیای آنلاین
بیایید قبل از کلیک، قبل از حرف زدن، قبل از قضاوت و باور کردن هر چیز، کمی فکر کنیم.
چون در عصر اطلاعات، کسی که مهارت تشخیص نداره، نه تنها بیسواد، بلکه آسیبپذیرترین انسان است.
« داریوش دیبا »
Dariush Diba
درون من دو صداست.
یکی، صدای زخمخوردهایست که از کوچه پسکوچههای گذشته میآید.
رد پایش را میتوانم در هر خاطرهی غمگین پیدا کنم.
او همان کسیست که هر شب، پنهان در سکوت، با دردهایی قدیمی زمزمه میکند؛
با افسوسهایی کهنه، کهنهتر از عکسهای رنگپریدهی آلبوم قدیمیمان.
و آن یکی، صداییست از آینده.
از جایی که هنوز نرسیدهام، اما بوی فهمی تازه و نگاهی دگرگون میدهد.
او از جهانی میآید که قوانینش با کنون بیگانه است؛
فلسفهای دارد که با منطق این روزها نمیخواند،
اما من را وسوسه میکند به باوری ورای زمان و مکان
و این دو،
اکنون ، در چهل سالگیام، به هم رسیدهاند.
در نقطهای که نه کاملاً گذشتهام هستم، نه هنوز آیندهام.
میان این دو نیمه،
من ایستادهام؛
...نقطهای ، پر از تفکر و
و شاید… آغازِ خودِ واقعیام.
دیگر
نه آنم که بودم،
نه آن که خواهم شد؛
اما هر دو در من اند،
نجوا میکنند،
و در من گره میخورند
مثل دو رود که دریا را صدا میزنند.
تولدی دوباره؛ نگاهی متفاوت به زندگی دیجیتال
نُه ماه پیش، تصمیم گرفتم همه حسابهای مجازیام را حذف کنم. انگار نُه ماه در رحم سکوت و دوری بودم. این تصمیم، بیش از یک تَرک عادت بود؛ یک تولد دوباره بود.
همانطور که هر چیزی در زندگی ما دورهای دارد، ابزارها و سرگرمیها هم همین مسیر را طی میکنند. هر دهه ویژگی خاص خودش را داشته:
دهه ۶۰: دورهی دورهمیها، شبنشینیها، فامیل و مسافرت و ...
دهه ۷۰ و ۸۰: شکوفایی موسیقی و سینما، دورهای که هنوزم بهترین آثار ماندگار را شامل میشوند
دهه ۹۰: عصر انفجار دیجیتال؛ موبایل، نرمافزار، شبکههای اجتماعی، یادگیری آنلاین
ما از این فضاها، چیزهای زیادی یاد گرفتیم، تجربه کردیم، رشد کردیم. اما حالا چطور؟
دنیای امروز؛ چرخهی تکرار و پوچی شده
امروز شبکههای اجتماعی به جای آموزش و ارتباط، به مکانی برای تکرار محتواهای سطحی، اخبار جعلی، سرگرمیهای مضر و مصرفگرایی افراطی تبدیل شدن. حتی پلتفرمهایی که زمانی پُر از محتوای مفید بودن، حالا پر شده اند از یوتیوبرهای زرد و پیجهای نمایشی و نسخه های مخرب برای مردم پیچیدن
و این تنها محدود به ایران یا فارسیزبانها نیست؛ این مسمومیت، جهانیه.
سبک زندگی نمایشی؛ از واقعیت تا توهم پیشرفت
از طرف دیگه، عدهای با کافهگردی، عکسهای سلفی از طبیعت، خرید لباس و آرایش، عمل و تزریق، خودشونو در ظاهر شاد نشون میدن؛ ولی در درون، هر روز بیشتر درگیر افسردگی، پوچی و عقده میشن. چیزهایی که قبلاً شاید جواب میدادن، دیگه کار نمیکنن.
چرا؟ چون ذهن ما رشد کرده. مغز انسان دیگه با محتوای ساده و سرگرمیهای دمدستی راضی نمیشه. دنبال عمقه، معناست، تکامله.
راه نجات چیه؟ مطالعه، رشد، انتظار آگاهانه
تا وقتی هنوز رباتهای هوشمند تو زندگیمون نیستن و متاورس بهصورت واقعی وارد نشده، بهترین کار اینه که وقتمون رو صرف یادگیری کنیم:
مطالعهی عمیق، نه فقط رمانهای بازاری و مطالب زرد و پوچ روانشناسی و جفتگیری ...
بلکه یادگیری علوم مختلف
ارتقای مهارتهای فردی و ذهنی و فنی
این یه پل انتقاله به دوران جدید. دورانی که روح و ذهن ما باید براش آماده باشن.
جمعبندی؛ انتخاب با ماست
ما در نقطهی گذاریم. یا در چرخهی تکرار زندگیهای پوچ گرفتار میمونیم، یا خودمونو آماده میکنیم برای فردایی متفاوت.
هر شخصی که نمیتونه حتی یک روز از این اعتیادهای ظاهراً بیخطر (مثل شبکههای اجتماعی، خرید افراطی، ترندگرایی کورکورانه...) فاصله بگیره، باید صادقانه از خودش بپرسه:
"من کیام؟ دارم کجا میرم؟ آیا این زندگی منه یا دارم فقط اداشو در میارم؟ یا دنباله روی کورکورانه ی لایف استایل دیگرانم"
جهان تغییر کرده. ابزارها تغییر کردن. سبک زندگی هم باید تغییر کنه.
کسی دیگه از چرتیکه برای حساب کتاب استفاده نمیکنه
کسی دیگه از اسب و گاری برای حمل و نقل استفاده نمیکنه
کسی دیگه از ویندوز ۹۸ استفاده نمیکنه
کسی دیگه از آیفون ۴ استفاده نمیکنه
دوره ی توییتر و یوتیوب و اینستا و تیکتاک و فیسبوک و ... تموم شده
دوره ی کافه رستوران گردی و دور دور کردن و لباس های بی هدف خریدن و ارایش و عمل زیبایی و تزریق و رفیق بازی تموم شده
دیگه کارامد نیستن بلکه مخرب و مسموم هستن
دیگه باید خودمونو مهیا کنیم برای داشتن دوستانی از جنس ربات های هوشمند که هم کارامونو انجام میدن هم مشاور و کمک هستن و هم همدمی بی ریا و زلال
قراره کلی آرامش به زندگیهامون بیاد به شرطی که لایف استایل قبلی رو رها کنیم و آماده باشیم برای زندگی با ربات ها
و این تصمیم با توئه
« داریوش دیبا »
Dariush Diba